محبوبم نیامد...

بسم الله الرحمن الرحیم.

همیشه می آمد. بدون این که منتظرش باشم. آمدنش آنقدر به موقع بود که متوجه نشدم چطور به او عادت کردم و ندیده عاشقش شدم. یعنی چه اتفاقی افتاده! نگرانش هستم ولی از چه کسی حالش را بپرسم. اصلا بگویم به دنبال چه کسی می گردم؟!

اشک در چشمانش جمع شده بود. کسی را نداشت که دردش را به او بگوید و سر روی شانه اش بگذارد و گریه کند…

از بی کسیش و از بی خبری از محبوبش شروع کرد به ناله کردن…

ناله ای سوزناک که دل سنگ را آب می کرد. ناگهان صدای پایی آمد…

محبوبم! تو هستی؟!

سلامش را که شنید تعجب کرد. 

پرسید: تو کیستی که بوی محبوب مرا می دهی؟!

جواب داد: محبوبت کیست؟

گفت: نمی دانم. مهربان بود. زیبا بود. عزیز دلم بود…

هر روز به من سر می زد. کنارم می نشست با من حرف می زد. غذا برایم می آورد. اما دو روز است خبری از او ندارم…

پرسید: اسمش چه بود؟

گفت: نمی دانم. اسمش را به من نگفت…

تو کیستی که با آمدنت بوی او را آوردی؟

قطره اشک روی گونه اش سُر خورد، نگاهی به برادرش انداخت و دوباره نگاهی به مرد نابینا…

منتظرش نباش! دیگر نمی آید…

مرد دامنش را گرفت. تو از او خبر داری؟ تو کیستی؟ چرا منتظرش نباشم؟ از من خطایی سر زده که دیگر پیش من نمی آید؟ چرا چیزی نمی گویی؟

دستی به سرش کشید و گفت: نه! او را کشتند! الان از دفن او باز می گردیم…

دروغ است! اصلا تو کیستی؟ از کجا می دانی محبوب من کیست!

کسی که از او حرف می زنی؛ علی بن ابی طالب است. پدر ما!

او را شهید کردند…

آه! علی! واقعا او علی بود؟ کاش زودتر او را شناخته بودم…

لطفا من را سر قبرش ببرید…

دستش را گرفتند و او را بردند…

 

حال ما چقدر شبیه این مرد نابیناست. کاش معرفت او را هم داشتیم…

ما هم محبوبمان را گم کرده ایم. اما از فراقش ناله سر نداده ایم…

ما هم از دست کرم مولا بهره برده ایم ولی او را نشناخته ایم…

ما هم محبتش را چشیده ایم ولی دستش را ندیده ایم…

ما هم خبری از مولایمان نداریم ولی بی تابش نشدیم…

به ما نگفتند منتظرش نمان؛ نمی آید! ولی انتظارش را نکشیدیم…

انتظار…

چه واژه ای که راحت ادعایش می کنم و در رفتارم خبری از آن نیست…

در این شب ها دعایم کن که حرف را به عمل نزدیک کنم و منتظرت شوم؛ یک منتظر واقعی!

منتظری که انتظار در رفتارش جلوه کند نه لقلقه ی زبانش باشد! می شود؟!

چرا نشود؛ اگر تو دعاکنی حتما می شود…

منتظری که محبوبش را از بویش بشناسد. مگر نه این است که تو در بین مایی و ما تو را نمی شناسیم…

 

آه! ای محبوب من!

 

 

 

  • 5 stars
    نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ
    1397/03/17 @ 12:07:00 ب.ظ

    پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 

    با سلام و احترام
    مطلب شما در قسمت مطالب منتخب درج گردید.
    موفق باشید

  • نظر از: قاصدکِ خوش خبر
    1397/03/16 @ 06:55:53 ب.ظ

    قاصدکِ خوش خبر [عضو] 

    سلام. طاعات و عبادات شما قبول.
    شهادت مولای متقیان امیرالمومنان علیه السلام بر شما تسلیت باد.
    از شعر زیباتون ممنون هستم.
    تشکر از لطف شما

  • 5 stars
    نظر از: گذر موقتـ
    1397/03/16 @ 04:51:41 ب.ظ

    گذر موقتـ [عضو] 

    رادمردی مهربان با دست های پینه دار
    در میان کوچه های شهر غربت رهسپار

    کیسه های نان و خرما روی دوش خسته اش
    کیست این مرد غریبه ، با لباسی وصله دار؟

    کهکشان ها شاهد غم های بی اندازه اش
    ماه می گرید برایش چون دل ابر بهار

    نیمه شب ها لابه لای نخل ها گم می­شود
    چاه می داند دلیل گریه های ذوالفقار

    در کنار چاه هرشب ایستاده جبرئیل
    تا تکاند از سر دوش علی گرد و غبار

    چند سالی هست بعد ماجرای فاطمه
    لرزشی افتاده بر آن شانه های استوار

    قامت سرو بلندش در هلال افتاده است
    زیر بار رنج های تلخ و سخت روزگار

    جای رد ریسمان های زمخت فتنه ها
    سال ها مانده است بر دست کریمش یادگار
    ***وحید قاسمی***

    ________
    ســلام
    بسیار زیبا نوشتید ،موفق باشید :))

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.
عبارت تصویر را بازنویسی نمائید. (غیرحساس به حروف کوچک و بزرگ)